تبليغاتX
بابالنگ دراز
من یک انسانم در این دنیا
من یکی از میلیاردها آدم زنده روی این زمینم
یکی از اونهایی که هنوز نفس میکشند و در حال کشف زندگیند
من یک انسانم، یک زنم، در برابر هزاران ناشناخته
اشتباهات زیادی مرتکب خواهم شد چون حق تجربه های بی نهایت دارم
حق دارم هر اتفاق و پدیده و ... رو با دید خودم بسنجم
ودر مورد مسائل شخصی ام هرکار که صلاح دونستم انجام بدم
وطبیعتا نتیجه اش رو چه + و چه ــ ببینم
وبعد از دیدن نتیجه در موردش قضاوت کنم
و مسلمه که ممکنه در این راه هزینه های گزافی بپردازم
(ولی الان اصلا بحث این هزینه ها نیست. بحث این حقه)
من حق دارم در قضاوتم در مورد هرچیز آزاد آزاد باشم
حتی بدون ترس از سرزنش
اما اطرافیانم من رو فقط یک انسان در طول تاریخ بشر نمیبینند
اونها من رو ذره ای از یک هستی کل، در حال کشف زندگی نمیبینند
برای اونها من سالی ام
یک شخصیت
من ـ یک ذره از این هستی بزرگ ـ   محدود شده ام به یک شخصیت تعریف شده و قاب شده
چه فاجعه ای!!!
برای پدر و مادرم من دختری هستم در این جامعه ، این کشور، این شهر،  این کوچه، این ساختمون
و با هزار باید و نباید
خوشبختانه فعلا که در ذهنم بیشتر از پدر و مادرم برای کسی حقی قائل نیستم که جلوی تجاربم رو بگیره
به پدر و مادر مدیونم به خاطر امکان حیات
پس تا حدودی و ظیفه دارم خواسته هاشون رو هرچند در تضاد با خواسته هام باشند رعایت کنم( البته تا  چه حدی؟)
اما دیگران؟
فعلا که فکر میکنم نه
نظر امروز و این ساعتم اینه
(البته جدا از  قراردادهای اجتماعی که مانع از مختل شدن زندگی جمعی میشه)
در برابر دیگران خودم رو آزاد میدونم و حاضر نیستم تجربه انسان بودنم رو نادیده بگیرم
انسان باشیم و تجربه کنیم

وگاهی دچار تعارض میشم بین "رعایت اصول و عرف "و این "امکان یکباره زندگی و زندگی کردن به شیوه ای که خودم کشف کنم. رهای رها"

نظرتون در مورد اینکه خارج از قالبها انسان باشیم و تجربه کنیم چیه؟

 

 

*مگر بیتی است از دیوان رمز آلوده حافظ/ که از هر مصرع چشمت جهانی راز میریزد
  مرا بازندگی آیا شبی پیوند خواهی داد؟/ تو کز هربند انگشتت هزار اعجاز میریزد
                                                                                   * (دکتر علاالدینی)

+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 23:54 توسط سالی مک براید |

امروز دلم به حال دلت سوخت
دلم به حال رویاهای قشنگ کودکانه ات سوخت
زندگی گاهی این رویاها رو اصلا نمیبینه
دل کوچولوت مثل آب زلالِ توی مشتاته
هرچی هم که مشتت رو محکم بگیری به هرحال همه اش میریزه و میره
یه روزی نگاه میکنی میبینی اونهمه قشنگی دیگه تموم شده
امروز اصلا نمیخوام فکرکنم قوی هستی
امروز فقط میخوام موهاتونوازش کنم ورویاهای دخترونه ات رو

 

*من زورقی شکسته اما هنوز طلایی
  طوفان حریف من نیست وقتی تو نا خدایی

+ نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 23:34 توسط سالی مک براید |

تا چونه زیر پتو فرو رفتم.
خوابی که دیده بودم رو مرور میکردم
امتحان با سوالهای زیاد که بلد بودم و به نظرم جواباشون رو خوب نوشتم و با ذوق و شوق برگه رو تحویل دادم تا نمره خوبم رو زودتر اعلام کنند.
وفکر مکینی نمره ام چند شد؟
-۵-
گریه
گرمای پتو یه کمی حس بد نمره -۵- رو گرفت
چشمم افتاد به زنگوله طلایی که به دیوار روبروی تختم اویزون کردم وحالا در جریان هوا تکون میخوره
یاد هزارتا چیز خوب افتادم
شازده کوچولو
فروغ و پل مون
گلهایی که دیشب خریدم
واتاقی که حالا هر گوشه اش یه گلدون گل دارم
اتاقی که عاشقشم
اینه زندگی که دوست دارم
نمره -۵- خواب رو بی خیال
(کلاس ملاس و بی خیال/لیسانس میسانسو بی خیال
بیا وسط قرش بده/ امشبه رو بابا بی خیال)
وگرمای پتو
وچشمهایی که کم کم دوباره گرم میشن
و بدنی که کرخت میشه زیر گرمای پتو تو ی سرمای دی.....
وخواب.......

 

*فروغ زنگ زده و میگه سرکار که هستم یه وقتی یهو غمگین میشم . بعد فکر مکینم نکنه تو غمی داری که من اینجور میشم...
میتونی درک کنی چقدر این حرف به تمام سلولهام میشینه؟؟؟؟؟
مثل پچ پچهای شبانه با مریم......

 

*در ادامه عاشقی هام:
وقتی با برادرم قدم زنان صحبت میکردم با تمام وجود برای چندمین بار حس کردم بخش بزرگی از خوشبختی من وجود این داداشیه

*  اولین باره که این شیدا رو میخونم . ولی با مرور آرشیوش حس کردم خیلی شبیه به منه در ذات.
شاید در ظاهر خیلی فرق داشته باشیم

*بخت باز آید از آن در که یکی چون تو در آید.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 13:35 توسط سالی مک براید |

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

               بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است....


* یه دستبند  خریدم که جیلینگ جیلینگ صدا میکنه
    با کلی ذوق به یه دوستی میگم که عاشق این صدام .کیف میکنم اینجوری صدا میده  
      تو چشام نیگا میکنه و میگه توی زندگی قبلیت" بز " بودی  !!!!!!

    دوستای قدیم باحیا تربودن 

+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 21:45 توسط سالی مک براید |

حوا و سیب!
گیرم که پیه اوارگی را به تنم مالیدم،
حوا ادمی داشت که همسفر آوارگیش شود،
اما آدم عصر من،
آدمی که آوارگی آدم را دیده دیگر  " آدم " نیست.
در عصری چنین بی همسفر !
گیرم که از بهشت رانده شدم،
کو آدمی برای همپایی که کوله پشتیش را بردارد و راهی ِ راهی شودکه معلوم نیست سر از کجا در خواهد آورد.
کو دیوانه ای که مرا همپایی کند!
این است که در این عصرحوا با سیب مربا میپزد وبرای آدم کت و شلواری در شیشه های کوچک و بزرگ  دخیره میکند .
عصری که سیب در مغازه ها به فروش میرسد.
گیرم کسی در عصری چنین!طالب سیبی بر دورترین شاخه باشد  .این دیگر مشکل اوست!!!

خلاصه بخشی از داستان "سیب"
از مجموعه  " دختری با پیراهن صورتی "
نوشته " قدسی قاضی نور"  

 

*در ره عشق به سر تیشه زدن آسان نیست
  کرد فرهاد در این مرحله شیرین کاری                                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 11:59 توسط سالی مک براید |