من گونه ام را به گونه شب نهاده ام
وصدای دوست داشتنی تو را شنیده ام
زیرا که انگشتانم به دور مه معلق در فضا پیچیده شد
و من رایحه ی پر اسرار وفور بی نظم تو رابه نزد خود کشاندم "اوگوستو فردریکو اشمیت"*
این چهار خط رو هرروز از ماهی که گذشت روی صفحه تقویم کنار دستم میدیدم و لذت میبردم.
ماه تولد.
گاهی حس میکنم در یک دوره ای از سنم متوقف شدم.هنوز مزه روزهای ۱۹-۲۰ ساگی رو میچشم در حالیکه امسال شمع ۲۷ رو فوت کردم.
همیشه تا ۲۵ سالگی برام قابل تصور بود ولی ۲۷؟!!
سالهای قبل از ۲۰ سالگی به کندی و با زحمت زیاد سراشیبی رو ، رو به بالا میای وبعد تا ۳-۲۲سالگی بر زمینی هموار قدم میزنی و از ۲۵ به بعد کم کم میفهمی که افتادی تو سراشیبی .انگار باید یه جوری جلوی سرعت زندگی رو بگیری.
یه جوری خودت رو کنترل کنی که باشتاب به سمت پایین کشیده نشی.
قدمهات آروم ، مرتب ، شمرده و حساب شده باشه .از قدم زدنت لذت ببری!
میشه، مگه نه؟
.............................................
در هر تکثیری از موجودات زنده، ممکنه تعداد زیادی از زاده ها غیر طبیعی باشند یا برای ادامه حیات یا هر فرایند دیگری توانایی کافی و لازم رو نداشته باشند که در هر صورت حذف میشوند وزاده های مناسب مسیر رو ادامه میدهند.
فکر میکنم انسان تنها موجودی است که زاده های نامناسب رو حذف نمیکنه و حتی به قیمتی مسلما" زیاد زندگیش رو با هم خونش شریک میشه .
دیروز مادری دیدم که یک دختر ۱۸ ساله با معلولیت ذهنی داشت و پسری ۱۰ ساله ،زیبا، آرام و به وضوح، توجیه شده در برابر مشکل.
مادری که مطمئنم انرژی و روحیه زیادی صرف کرده برای سرپا ،سالم و شاد نگه داشتن دختری که دیدم و روحیه خودش و حفظ خانواده ای که با هم فشار این مشکل رو کم میکنند.
و پسری که فکر میکنم ۳۰ سال دیگه هم گوشه ای از ذهنش به هرحال مشغول خواهری خواهد بود که به تنهایی توانایی کنار اومدن با محیط رو نداره و حتی اگه معنی حامی رو نفهمه ،خوب حس میبکنه که این برادر بزرگترین و محکم ترین تکیه گاهشه!!
حتی اگر دور از هم زندگی کنند و در یک محیط نباشند!
برای اونهایی که این تکیه گاه خصوصی رو ندارند کاش جامعه تکیه گاه خوبی باشه که مطمئنا" این گروه زودتر از بقیه خسته میشن و به تکیه گاه محکمی نیاز دارند.
........................................................................
این هم به یاد کنسرتی که رفتم:
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
"مشیری"
..................................
*شاعر برزیلی
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 13:32 توسط سالی مک براید
|
*
اما صبح دیگری در راه است......
شده تا به حال حس کنی تموم شدی؟
خب من تازگی ها حس میکردم تموم شدم.نشستم و به فیلمم نگاه کردم. دیدم من نیستم که تموم شدم، جاده است که یه جور دیگه شده و من ایستادم و حیرون نگاهش میکنم.
چه کنم؟
متوقف شم؟ مگه میشه؟ وسط راه؟ بایستم که چی؟
برم؟ مگه میشه؟ سنگلاخه ! با این حال و روز؟
باید تجهیزات رو عوض کنم،آماده شم و ادامه بدم.
به هرحال هنوز تموم نشده . باید رفت ولی آگاهانه و اونجور که باید
باید رفت و لذت برد.پس میریم. بزن بریم
به قول گوته " تئوری خاکستری است اما درخت جاودان زندگی سبز است"
این رو یه بار قبلا" اینجا نوشته بودم اما باز هم مینویسم چون برام حس روشنی میاره و طراوت داره:
" با سحر همسفرم رو به چمنزار امید
یعنی آنجا که تو میتابی و دنیا سحر است" *
----------------------------------------------------------------------------
*"دوقدم مانده به صبح"
* فریدون مشیری
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:28 توسط سالی مک براید
|
میگن هر بچه ای که یه دنیا میاد نشون دهنده اینه که خدا هنوز از آدمها ناامید نشده.....گاهی اوقات بچه هایی به دنیا میان که خدا نه تنها ناامید نیست ازشون، که کلی هم امید داره....امید به اینکه این کوچولویی که داره زندگیش رو شروع می کنه...انقدر خوب و دوست داشتنی باشه که...... کلی آدم.....حتا اونهایی که تازه باهاش دوست شدن و بیشتر ازدو سه بار ندیدنش.....دوستی با اون رو جز شانسهای بزرگ بدونن.....
کم پیش میاد خدا این شانس رو به آدما بده..... دوستی داشته باشی که کلی برات عزیز باشه....از اون دوستهایی که مثل ستاره هستن....همیشه نمی تونی اونها رو تو آسمون زندگیت ببینی....اما میدونی که همیشه هستن....
۱۴ مرداد از اون روزهایی که شانس به من رو کرده....امروز روز تولد یکی از اون دوستهای ستاره ایه!!!! روز تولد سالی مک براید .....
تولدت مبارک دوست جون خودم.......

«بزرگ فیلسوف کوچک»
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:0 توسط سالی مک براید
|
من فعلا" میرم ولی تقریبا" مطمئنم که زود بر میگردم
این هم برای همه دوستام. " زندگی شاید یک صحرا باشد و دوستی تنها واحه آن است"
"سیمین دانشور"
در این مدتی که نیستم همدیگه رو نکشیدها. برنگردم ببینم خون و خونریزی راه انداختید
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 21:22 توسط سالی مک براید
|
حالا به هر زنجیری که می نگرم، بوی نسیم و ستاره می آید.
حالا به هر قفلی که می نگرم، کلام کلید و اشاره می بارد.
شاعر که میشوی ،خیال تو یعنی حکومت دوست!!
"سید علی صالحی"
....................................................................................
چند شب پیش یه چیزی توجه ام رو جلب کرد.
بزرگراه صیاد شیرازی رو که به سمت شمال میری آخرش انگار به ته دنیا رسیدی. هرچی هم که با سرعت بری باید دور بزنی!!!! دیگه راهی نیست. من و تو هم نداره
آخر آخر دنیا!
+
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:21 توسط سالی مک براید
|